بد بود؟ کلا دوست داشتم همیشه جمع بندی کنم... بشینم دفتر خاطراتم رو ورق بزنم... بعد همشونو خلاصه
کنم و بنویسم...
امسال اما هیچ علاقه ای به این کار ندارم... هروقت رفتم سراغ دفترم، شروع کردم به گلایه... بنابراین هیچ چیزِ
خاصی وجود نداره که بخوام خلاصش کنم...یه نکته های ریزی هم داره، اونا رو دیگه خیلی دوست دارم، نمیشه
اینجا گفت :دی شرمنده!
و اما امشب...
جای یکی خیلی خالی بود... با دوستایی که اینجا بودن جمع شدیم یه جای خلوت... و این خیلی نکته مهمی
بود که ما امشب جای خلوت پیدا کردیم... کنار یه دیوار خرابه، نشستیم و یه آتیش کوچولو روشن کردیم و چند
ساعت دور هم بودیم و یادِ قدیم ندیما... یاد روزایی که با هم بودیم و خوش گذشته بود... روزایی که باعث
شدن با هم دوست شیم... روزای خوب... روزایی که هنوز فکر کردن بهشون بهم انرژی میده که ادامه بدم...
فقط حیف سر و صدا زیاد بود و صدای آتیش کوچیک ما توش گم شده بود...
سحر هنوزم که هنوزه از من خوشش نمیاد... :))
